وصال چون تویی راصبراین مقدارمی باید

شبنم های خلوص باشکیبایی محض به امیدسپیده دمان صبرمیکنند تادرآفتاب هستی حلول نمایند

ومن مانده ام باخاطرات توودردهای خویش...

دردهایی ازجنس بی درمانی که خودنمیدانم

طبیب ازدردمن پرسدمن ازدرمان درداما

نه من آگاه ازدردم نه اوآگه زدرمانست

آری بااینکه :

من ازطبیب وپرستارهردوآزادم

دوای دردمن این دردبی دوای منست

چندین باربه اوگفتم برو

امااوقبول نمیکند

بهش گفتم:

زحمت چه می کشی پی درمان ما طبیب

مابه نمی شویم وتوبدنام میشوی

روی به من کردوباعصبانیت گفت:

طبیبم گفت درمانی ندارددردمهجوری

غلط میگفت خودراکشتم ودرمان خودکردم

چندروزی گذشت

تاشبی بازروحم درخواب اوراطلبید وفراق اودوباره جلوه گرشد ومرابه صبروشکیبایی توصیه نمود

گویندشکیباباش این چاره هجرانست

دوری زتوای گلرخ وآنگاه شکیبایی

اماچقدر؟؟؟

مشتاقی وصبوری ازحدگذشت یارا

گرتوشکیب داری طاقت نمانده مارا

امابازهاتفی بسراغم آمدوگفت به اوبگو

توهیچ غم مخورازاضطرابم ای همدم

خداکه دردبه مادادصبرهم بدهد

امادرآخربه این نتیجه رسیدم برای رسیدن به گوهرهای زرین ووزین وهدفهای  رکین وحصین صبروشکیبایی  بایدنمود وپندارغواص درآفتاب سوزان برای یافتن مرواریدنهان به کرات خودرابه دل دریامی زندتااینکه اورابیابدومی داندسرانجام اوراخواهدیافت ومی داندبه مصداق قول حق ))ان مع العسریسرا))

آری بازهم این راباید زمزمه کنم وبه امیدسحرمی مانم..

به محشروعده دیداراگردادی نمی رنجم

وصال چون تویی راصبراین مقدارمی باید

/ 56 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مالک

همیشه عشق زیباست و هر شعری بنام عشق چه حسرت نرسیدن به آن و چه خوشحالی و شادی رسیدن به آن را در خورد داشته باشد در گوش عاشقان زیباتر از هر شعری جلوه می نماید

مالک

ای آنکه زنده از نفس توست جان من آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب می‌ریزد آبشار غزل از زبان من آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم زان روشنی که کاشتی ای باغبان من! با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟ خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

فرزانه

محفل دلسوختگان عاشقم.عاشق وجزوصل تو درمانش نیست کیست کاین آتش افروخته در جانش نیست جزتو درمحفل دلسوختگان ذکری نیست این حدیثی است که آعازش و پایانش نیست راز دل را نتوان پیش کسی بازنمود جز بردوست که خود حاضرو پنهانش نیست باکه گویم که بجز دوست نبیند هرگز آن که اندیشه و دیدار به فرمانش نیست گوشه چشم گشا برمن مسکین بنگر نازکن ناز که این بادیه سلطانش نیست سر خم بازکن و ساغر لبریزم ده که به جز تو.سرپیمانه وپیمانش نیست نتوان بست زبانش زپریشان گویی آن که در سینه به جز قلب پریشانش نیست پاره کن دفتر وبشکن قلم و دم بربند که کسی نیست که سرگشته و حیرانش نیست

فرزانه

سلام دوست خوبم. وبتون زیبا و پر محتواست. تبریک .

I ♥ U

_█████____████ ___████__████_███ __███____████__███ __███_███___██__██ __███__███████___███ ___███_████████_████ ███_██_███████__████ _███_____████__████ __██████_____█████ ___███████__█████ ______████ _██ ______________██ _______________█ _████_________█ __█████_______█ ___████________█ ____█████______█ _________█______█ _____███_█_█__█ ____█████__█_█ ___██████___█_____█████ ____████____█___███_█████ _____██____█__██____██████ ______█___█_██_______████ _________███__________██ _________██____________█ _________█ ________█ ________█ _______█

I ♥ U

سلام حیان عزیز ... همیشه شاد و سربلند باشی ... [گل]

I ♥ U

شیشهء پنجره را باران شست از دل تنگ من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست ؟!! [گل]

یونس

فوق العاده بوووووووود[قلب]

پرتقال نارنجي

سلام دوست عزيز... وبلاگت خيلي قشنگه ....تبريک ميگم..... . . اومدم به وبلاگم دعوتت کنم.. . با يه شعر از خودم آپم . . .شعرم چه طوره؟ . . نظر يادت نره. . . فعلا باي