باران ببار

کشتزار روحم خشکیده است!
چه کسی کاسه ذوقم را شکست؟
و شراب احساسم را بر زمین ریخت
باران!ببــــــــــار


آخر چه شده که دیگر حتی
واژه ای آشنا از این ذهـــن ژولیده، تراوش نمی کند
و هیچ حرفی با وجودم درگـــیــر نمی شود!
باران!
ببــیـــن صــــــــدای خسته ی مرا
و بشــــنو سکوت چشمانم را
از صمیم قلب..
و بنشین بر بالین این اندیشه ی بیمار
تا کی این دست های ساکن و بی حرکت
در تمنای وصالت
سوی آسمان خدا دراز باشند؟
باران! ببــــــــــار


و بیــــــــــــدارم کن!
بیزارم از کابوس های به خواب نیامده...
و بیداری های تاریک
و دل تنگم
دل تنگ خواب های سپید..
ببار!

/ 0 نظر / 31 بازدید