به امیدسحر
تا خـدا بنده نـواز است به خلقش چه نـياز؟مي کشم ناز يکي تا به همه ناز کنم
نويسندگان
پيوندهای روزانه

 

 

اول اردیبهشت روزبزرگداشت شیخ اجل فخرپارسایان پارسی مبارک

تقدیم به بهترین دوستم:.........

اتفاقم به سر کوی کسی افتادست
که در آن کوی چو من کشته بسی افتادست
خبر ما برسانید به مرغان چمن
که هم آواز شما در قفسی افتادست
به دلارام بگو ای نفس باد سحر
کار ما همچو سحر با نفسی افتادست
بند بر پای تحمل چه کند گر نکند
انگبین است که در وی مگسی افتادست
هیچ کس عیب هوس باختن ما نکند
مگر آن کس  که به دام هوسی افتادست
سعدیا حال پراکنده گوی آن داند
که همه عمر به چوگان کسی افتادست

________

یادش بخیر11سال پیش جزدعوت شدگان همایش بزرگداشت شیخ سعدی بودیم وعکسی نیزاونجاگرفتیم..


 

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را

کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری

[ ۱۳٩۱/٢/۱ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ حیان ]

سجاده ام رابهت بخشیدم تاهرروزوقتی پیشانی برآن می نهی                

 درآن نورخدایی بینی

وقول دادی تن پوشت رابهم هدیه دهی تادرآن بوی عشق خدایی احساس کنم

یک روزگذشت

یک ماه گذشت

سال عوض شد

 

وهنوزمن منتظرم

تقصیرمن نبودخودت گفتی پست نمیکنم

وآن رابه خودت واگذارمیکنم

تادورازچشم اغیار

تن پوشم رادرآری

ویعقوب واربردیده نهی

تابرات اثبات شود که من

یوسفم یامریم

[ ۱۳٩۱/۱/٢ ] [ ٦:٥٩ ‎ب.ظ ] [ حیان ]

سال نوسال عشق وپاکی برپاکان وامیدواران مبارک

عشق به خداوالاترین عشقهاست

  نمی توان با یک دل دو عشق را از گردنه ها گذراند 

هرزگان می توانند
یکی از دل ها -عاشق ترین- باید بمیرد
هرزگان نمی دانند
شاید راه دیگری باشد
تو می گویی
می توان به غریزه ی سازش بازگشت
کبک سفید در زمستان قطبی
بوآ ی سبز بر درختان جنگلی
آهوبره ی خالدار میان بهار گرمسیری
شیادان می توانند
شاید راه دیگری هم باشد
من می گویم
نامی تازه برایت بر می گزینم
که من بدانم و تو فقط
نامی که از میان برگ های شعر من پر بکشد
چهچه ای بزند یا سوتی بلند
عشوه ای بگشاید به شکفتن غنچه وار
اشکی از عذار فروچکاند
و هرکس گمان کند که مخاطب اوست
اما فقط من و تو یقین کنیم
عاشقان می توانند
نمی توان با یک دل دو عشق را از گردنه ها گذراند
اگر می خواهی بمیرم
خنجر و فنجان زهر را دور انداز
لبخندی بخلان در جانم
یا انگشتی بگذار بر لبانم
همین
عاشقان می توانند

 

[ ۱۳٩۱/۱/۱ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ حیان ]

تبریک میگم خدمت تمام هنردوستان مملکتم

اصغر فرهادی پس از دریافت جایزه اسکار گفت: «ایرانیان بسیارى در سرتاسر جهان در حال تماشاى این لحظه‌اند و گمان دارم خوشحالند. نه فقط به خاطر یک جایزه‌ مهم یا یک فیلم یا یک فیلمساز. آن‌ها خوشحالند چون در روزهایى که سخن از جنگ، تهدید، و خشونت میان سیاستمداران در تبادل است نام کشورشان ایران از دریچه‌ باشکوه فرهنگ به زبان مى‌آید. فرهنگى غنى و کهن که زیرگرد و غبار سیاست پنهان مانده. من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم مى‌کنم. مردمى که به همه‌ فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام مى‌گذارند و از دشمنى کردن و کینه ورزیدن بیزارند.»

 


[ ۱۳٩٠/۱٢/۸ ] [ ٩:٠٧ ‎ق.ظ ] [ حیان ]

لأزرعلک بستان ورود
برایت باغی از رز آماده میکنم

لزرعلک بستان ورود وشجره صغیرة تفییکی
واغزلک من نور الشمس اسواره تزین ایدیکی
برایت باغی از رز و درخت کوچکی که روی سرت سایه بیندازد آماده میکنم
و چرخی از نور خورشید که به دستت بپیچد و مانند دستبندی زیور دستت شود

و رح جبلک من ابعد بحر احلا درة بلائیها
و اسرئلک من حول البدر اجمل نجمة و خبیها
از دورترین دریاها زیباترین گوهر را برایت به ارمغان می آورم
و از تمام کهکشانها زیباترین ستاره را برایت میدزدم و پنهان میکنم

و عمرلک بالعالی قصر و عجناحاتی ودیکی
واغزلک من نور الشمس اسواره تزین ایدیکی
برایت بلندترین کاخ را میسازم و تو را بر روی پالهایم خواهم برد
و چرخی از نور خورشید که به دستت بپیچد و مانند دستبندی زیور دستت شود

لو بدک لولو ومرجان راح اجیبلک خزنه بحالها
ولو بدک طاقیة الجان مانی راح اقولک لا لا لا
مروارید و مرجان بخواهی سینه ریزی بی بدیل از ان را برایت خواهم آورد
و اگر کلاه جن و پری را از من بخواهی به تو نه نخواهم گفت

ولو بدک یاغصن البان جوه عیونی بخبیکی
واغزلک من نور الشمس اسواره تزین بایدیکی
شاخه ای از بید بخواهی تو را در چشمانم پنهان خواهم کرد
و چرخی از نور خورشید که به دستت بپیچد و مانند دستبندی زیور دستت شود

یا حلوة بعیونک سر ساحرنی ومدوبنی
کلماتک اقوى من الدر وحبک دوم مسهرنی
زیبای من، رازی در چشمان توست که مرا جادو میکند و میسوزاند
چیزی قویتر از دری در صدف، عشق من به توست که همیشه بیدار نگاهم میدارد

قربک مر وبعدک مر ومر المر فى عنیکی
لغزلک من نور الشمس اسواره تزین بایدیکی
دوری و نزدیکی به تو هردو تلخست، درست مثل شیره درخت در چشمانت
و چرخی از نور خورشید که به دستت بپیچد و مانند دستبندی زیور دستت شود

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ ] [ ۳:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حیان ]

هفت جا ٬ نفس خویش را حقیر دیدم :

نخست ٬ وقتی دیدمش که به پستی تن می داد تا بلندی یابد .

دوم ٬ آن گاه که در برابر از پا افتادگان  ٬ می پرید .

سوم  ٬  آن گاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید .

چهارم  ٬ آن گاه که گناهی مرتکب شد و با یادآوری این که دیگران نیز همچون او دست به گناه می زنند  ٬  خود را دلداری داد .

پنجم ٬ آن گاه که از ناچاری  ٬ تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیبایی اش را ناشی از توانایی دانست .

ششم ٬ آن گاه که زشتی چهره ای را نکوهش کرد  ٬ حال آن که یکی از نقاب های خودش بود .
هفتم  ٬ آن گاه که آوای ثنا سر داد و آن را فضیلت پنداشت

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ ] [ ٥:٠۳ ‎ب.ظ ] [ حیان ]

می دانم

می دانم نامه ام را حتی اگر در آخرین روز حیات زمین به دستت برسد می خوانی بیا به کوچه هایی که امشب میزبان قدمهای من و تو خواهند بود سلام کنیم

بیا به یاد چشمهایی که در روزگار غم و غصه با ما گریسته اند گل سرخی در باغچه روحمان بکاریم.

شاید کسی را که با او خندیده ای فراموش کنی اما هرگز کسی را که با او گریسته ای را از یاد نخواهی برد .

و من از هنگام تولد کائنات تا کنون سر به شانه های تو گریسته ام پس چگونه می توانم لحظه ای تورا فراموش کنم ؟

چگونه می توانم با ابرهای بهاری در سرودن تو همراه نشوم .

اگر به من بگویند :

فقط یکبار می توانم تورا از پشت شیشه های مه آلود ببینم و برایت دست تکان بدهم و اگر به من بگویند :فرصتی نیست و فقط یک جمله می توانم به تو بگویم و پس از آن به ابدیت می رسیم

رو به رویت می ایستم و می گویم :

در قیامت هم نام تورا بر لب خواهم داشت

به محشروعده دیداراگردادی نمی رنجم

 وصال چون تویی راصبراین مقدارمی باید

 

 

 

 

 

[ ۱۳٩٠/٩/۱ ] [ ۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ حیان ]

قوی ترین آدم جهان هم که باشی وقت هایی هست که دستی باید لمس ات کند

تنی تن ات را داغ کندو لبی طعم لب ات را بچشد

مستقل ترین آدم جهان هم که باشی وقت هایی هست که دلت پر میزند

برای کسی که برسد....

و بخواهد که آرام رانندگی کنی
 
و شام ات را نخورده روی میز نگذاری و بروی
 
مسافرترین آدم دنیا هم دست خطی می خواهد که بنویسد برایش" زود برگرد " طاقت دوری ات را ندارم

مغروربودم وگمان میکردم من میتوانم 

امادانستم ازمن تواناتران دیگری هم 

ناتوان ماندند...

باخودمی اندیشم این لیوان پرآب درکنارم شب وروزپرسه می زند

ومن درفاصله ی بسیارنزدیک به ذهن هرروزپژمرده وافسرده ترمی شوم

وگمان میکنم روزی که توبرگردی

باتن نحیف من شب نگذرانی

امابدان ازروزاول من اینگونه نبودم

توخودمرااینگونه ساختی

[ ۱۳٩٠/۸/۱٠ ] [ ۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [ حیان ]

هر مرد که پس از من ببوسدت
بر لبانت
تاکستانی را خواهد یافت
که من کاشته ام!
*
در نامه ی آخر نوشته بودی
جنگ را بمن باخته ای!
تو جنگ نکردی تا ببازی!
خانم ..........!

در خواب به آسیابهای بادی حمله ور شدی
با باد جنگیدی!
بی انکه حتی یک ناخن مطلایت ترک بردارد
تاری از گیس بلندت کم شود،
یا قطره ای خون بر سفیدی پیراهنت شتک زند!
چه جنگی؟
تو با یک مرد نجنگیده ای!
نه لمس کرده یی بازو و سینه ی مردی حقیقی را،
نه با عرق یک مرد غسل کرده ای!
تو سازنده ی مردان اسبان کاغذی بودی!
با عشق رفاقتی کاغذی!
............کوچک!
بیدار شو
و به صورتت آبی بزن
فنجانی شیر بنوش
تا به کاغذی بودن مردانی که دوستشان میداشتی
پی ببری! 

[ ۱۳٩٠/۸/٤ ] [ ٤:٠٤ ‎ب.ظ ] [ حیان ]

نشسته دردل یک انتظاربی پایان

سپرده خاطره هارابه زورق توفان

به یادگارازآن عشق مانده عکسی تار

که تاهمیشه به قاب دلش شده مهمان!

کسی که گمشده اش یوسف است می داند

که داغ کهنه چه کرده است بادل کنعان...

 

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٤:٠۳ ‎ب.ظ ] [ حیان ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عاشق انســــانهای پــــــاک و آزادیـــخواه عاشق انســــانهای تـلاشـگر و امیـــــدوار عاشق شــعروادب و انسانهای بااحساس عاشق سیاسـت و احترام به عقایدهمگان این چهار قاعده از اصـول زندگی من است.
RSS Feed

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ