به امیدسحر

گمان کردم که بی تومی توانم زندگی کنم

زیستن من بدون تکرارخاطرات توناممکن شد

امادانستم که توانستی چه نجیبانه و مستانه بدون من زندگی کنی

فرق من وتودراین بود....

اماهمچنان به عشق امیدزندگی میکنم...

 

هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کندیک غزال شروع به دویدن می کندو میداند سرعتش باید از یک شیر بیشتر باشدتا کشته نشود ،

 هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند یک شیرشروع به دویدن می کندو میداند که باید سریع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد

 مهم نیست غزال هستی یا شیربا طلوع خورشید دویدن را آغاز کن ..

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۳٠ساعت٢:۱٤ ‎ب.ظتوسط حیان | نظرات ()

گرگها خوب بدانند، در این ایل غریب

گر پدر مرد، تفنگ پدری هسـت هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۳٠ساعت۱٢:۱۱ ‎ب.ظتوسط حیان | نظرات ()

یادت هست گفتی خسته ام خسته ازهمه جابریده ام

یادت هست آن شب گفتی دلتنگ دلتنگم

یادت هست .....

تومی گفتی ومن هم میشنیدم

گفتم صبرکن صبر....

گفتی تاکی تاکی؟؟

دیگه خسته شدم خسته ی خسته

گفتم به خدارجوع کن وامیدوارباش

گفتی به خدایی خداهم شک میکنم

چرامنودوست نداره چرامنوتنهاگذاشته

چراچرا؟؟؟

تومی گفتی ومن هم میشنیدم

صدای حزن آلودت رامی شنیدم

واشکهایم بی آن که ببینی جاری می شد

من سکوت کرده بودم

دردرونت آتشفشان نهفته ی بود که نمیتوانستم

مانع از فوران آن بشوم

تومی گفتی ومن هم میشنیدم

وهرلحظه منتظراین بودم

که دراین مذاب آتشین ذوب بشم

شب هنگام خواب

یک مرتبه به یاداین آیه افتادم

((الیس الله بکاف عبده))

آیاخدابرای بنده هاش کافی نیست؟

بایدتوبه میکردم ازبهرخودم یاازبهرتو

نمیدونم یادم نیست خداکنه اون شب

خداحرفهایمان راجدی نگرفته باشه

بازبه یاداین آیه افتادم

((لاتقنطوامن رحمه الله))

ازرحمت خداهرگزناامیدنشوید

آن زمان بودکه به خودآمدم

خدایامارابه آینده امیدوارکن

خدایاتنهایمان نگذار

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۳٠ساعت۳:۳٧ ‎ب.ظتوسط حیان | نظرات ()

روزهاوشبهامی گذرندوهرکسی درآرزوی رسیدن به رویاهای آبی خود...

ماهی هاباشعف تمام دردریای آبی سیرمیکنند وصیادان نیزدرفکراینندکه چگونه آنهاراصیدکنندوخودراسیرکنند،

سیرماهی وسیرصیادهردوازنظرلغوی یکی است ولی  این رویا بااون رویا

بس متفاوت است....

هردوامیدوارندوباامیدزندگی میکنند

آری امیداست که به زندگی رنگ وجلای رنگین کمانی

می بخشد

من تمام رنگهارادوست دارم

چون می دانم هررنگی جلوه وخصوصیات خودرادارد

نمی دانم اول آبان باران می بارد یانه

اگرباران بارید واشکهای آسمان جاری شد

منتظررنگین کمان می مانم

7روزآینده راباهفت رنگش زندگی میکنم

وهرروزبایک رنگ...

من هنوزامیدوارم

راستی میدانی انسان به امیدزنده است.

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٦ساعت٢:٤۱ ‎ب.ظتوسط حیان | نظرات ()

رمضان، ماه اُنس دوستان خدا از راه رسید و غریو شادی و همهمه عاشقان به آسمان برخاست و مژده اسارت شیطان و هوای نفسْ در همه جا پیچید. آری، آمد آن ماهی که به انتظارش بودیم؛ ماهی که جان را طراوتی دوباره می‏بخشد و روان آدمی را زنگار از چهره می‏شوید. طلیعه این ماه مبارک را بر ره پویان کوی حقیقت تبریک می‏گوییم.

باید امروز قلم را برداریم و به پیشانی شب بنویسیم سحر در راه است. باید از چشمه نور قلم حافظه را پر کنیم.روی دیوار غروب یادگاری بنویسیم طلوعی دیگر......روزه را دریابیم و دگر غم نخوریم و قناعت بکنیم.صبحدم را سحری و شفق را افطار..باید امروز به دوست جرعه ای عشق تعارف بکنیم .باید امروز صمیمی باشیم....

آسمونی خدا باز هم از راه رسید.یک سال گذشت . بازم خدای مهربون سعادت مهمونی سبزشو به ما داد.بازم سر سفره آسمونیش دعوت شدیم.لحظه های قشنگ افطار و سحر باز هم از راه رسید. خدارو شکر که باز هم وارد این ماه عزیز شدیم .میخواییم همه با هم به این ماه عزیز سلام کنیم.

سلام ماه خدا.سلام ماه دلهای عاشق و آسمونی.خوش اومدی.اومدیم پیشوازت. وای که چقدر سفره امسالت سبزه.......انشاءالله که امسال یه عیدی قشنگ از سفره سبزت جدا میکنی و به ما میدی.انشاءالله توی این ماه پربرکت همه دل شکسته ها........همه گرفتارها.......همه بیمارها.....همه فقیرها......همه عاشقها .........هر کس هر گرفتاری داره به حق این ماه عزیز به حاجتش برسه.  منم توی دعاهای قشنگتون فراموش نکنید.

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٥ساعت٢:٥۱ ‎ب.ظتوسط حیان | نظرات ()

امروز دوم مرداد است سالروزتولدمن ونیزمصادف شده است باسالروز درگذشت استادشاملو

نمیدانم چه حکمتیست من دراین روزبدنیاآمده ام وشاملورخت ازدنیابربسته است

اما اوهمچنان زنده است...

وشور و بیداری و امید در ترانه‌های رهائی او هم چنان موج می‌زند و شاید هیچ گاه مانند امروز به ما نزدیک نبوده است. شاملو، شاعر آزادی، شاعر آینه‌ها و رویاها، شاعر تعهد به انسان و بیزاری از وَهنی که بر تبار انسان می‌رود، حضور انسان را بر آفاق روشنِ آگاهی و رهائی، حیاتی جاودانی بخشید. او بود که در دشوارگذرترین گریوه‌ها و گردنه‌های خطرخیزْ مردمان را صلا در داد:

 

من درد مشترکم، مرا فریاد کن!

 

پس بایدهمیشه به خویشتن یادآوری کنم که راه شاملوکه راه آزادگی وامیداست رابایددنبال کنم

وهرگزنبایدنامیدشوم ومطمئن باشم روزی خواهدآمدکه تاریکیهاوظلمت زدوده خواهندشد وخورشیدفروزان

عشق ،امیدورهایی دنیارافراخواهدگرفت

پس گوش میدهیم زمزمه های استاد که میگوید: من وخورشیدراهنوزامیددیداری هست

نظر در تو می کنم ای بامداد

که با همه ی جمع چه تنها نشسته ای!

تنها نشسته ام ؟

نه

که تنها فارغ از من و ما نشسته ام .

...

نظر در تو می کنم ای بامداد

که چه ویران نشسته ای!

ویران ؟

ویران نشسته ام ؟

آری،

و به چشم انداز امید آباد خویش می نگرم.

...

نظر در تو می کنم ای بامداد ،که تنها نشسته ای

کنار دریچه ی خردت.

آسمان من

آری

سخت تنگ چشمانه به قالب آمد

...

نظر در تو می کنم ای بامداد، که انده گنانه نشسته ای

کنار دریچه ی خردی که بر آفاق مغربی می گشاید

من و خورشید را هنوز

  امید دیداری هست

هر چند روز من

آری

به پایان خویش نزدیک می شود

...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢ساعت٢:٢٠ ‎ب.ظتوسط حیان | نظرات ()

دستهای سبزمان

 سوی آسمان بلند

وایاک نستعین آبی مان

درفضامواج

درکف دست یمین مان

ازازل عدد18 حکاکی شده

 شایدخدامیدانست

18عددامیداست

و

18تیرنیزتقارنی است

برای کتاب امیدبه سحری

که درآ ینده خواهیم خواند

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱۸ساعت۸:٢٧ ‎ب.ظتوسط حیان | نظرات ()

دگر صبح است و پایان شب تار است
دگر صبح است و بیداری سزاوار است
دگر خورشید از پشت بلندی ها نمودار است
دگر صبح است
دگر از سوز و سرمای شب تاریک ، تن هامان نمی لرزد
دگر افسرده طفل پابرهنه ، از زبان ما در شب ها نمی ترسد
دگر شمع امید ما چو خورشیدی نمایان است
دگر صبح است
کنون شب زنده داران صبح گردیده
نخوابید ، جنگ در پیش است
کنون ای رهروان حق ، شب تاریک معدوم است
سفیدی حاکم و در دادگاهش هر سیاهی خرد و محکوم است
کنون باید که برخیزیم و خون دشمنان تا پای جان ریزیم
دگر وقت قیام است و قیامی بر علیه دشمنان است
سزای حق کشان در چوبه ی دار است
و ما باید که برخیزیم
دگر صبح است
چنان کاوه درفش کاویانی را به روی دوش اندازیم
جهان ظلم را از ریشه سوزانده ، جهان دیگری سازیم
دگر صبح است
دگر صبح است و مردم را کنون برخاستن شاید
نهال دشمنان را تیغ ها باید
که از بن بشکند ، نابودشان سازد

اگر گرگی نظر دارد که میشی را بیازارد
قوی چوپان بباید نیش او ببندد
اگر غفلت کند او خود گنه کار است
دگر صبح است
دگر هر شخص بیکاری در این دنیای ما خوار است
و این افسردگی ، ناراحتی ، عار است
دگر صبح است و ما
باید برافروزیم آتش را
بسوزانیم دشمن را
که شاید همره دودش رود بر آسمان شیطان
و یا همراه بادی او شود دور از زمین ها

دگر صبح است
دگر روز تبه کاران به مثل نیمه شب تار است


+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۳٠ساعت٢:٥٦ ‎ب.ظتوسط حیان | نظرات ()

سپیده دمید

پنجره ای رو به آسمان باز شد

شاخه های نور از زمین رویید

چشمه جوشید

آهو بچه ای رقصید

غنچه خندید و گل باز شد

درختی شکوفه هایش را دید

خرگوشی سر از خواب برداشت

زاغچه ای از روی دیوار

اولین بار پرید

کوه ، هاله ی خورشید را دید

رود ، زمزمه ی صبح را شنید

ماهی رود با شور و شوق

نغمه ی هستی را سرود

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢۸ساعت۱۱:۱٤ ‎ق.ظتوسط حیان | نظرات ()

سلام بردوستان گلم سال نووبهار٨٨برشمامهربانان همیشه همراه تبریک وتهنیت عرض می نمایم .امیدوارم سالی سرشارازمحبت وعشق

وامیدداشته باشید

هرگز ریسمان امید را رها مکن

وقتی احساس می کنی که دیگر تحمل نداری ؛جادوی امید است که به تو امید می دهد تا راه را ادامه دهی

اعتماد به نفس را هرگز از دست مده ؛ تا آن زمان که باور داری توانایی ؛ دلیلی داری تا بکوشی

هرگز مهار شاد زیستن خود را به دست دیگری مده ؛ بر آن چنگ بزن ؛ آنگاه همواره در اختیارت خواهد بود .این ثروت مادی نیست که پیروزی یا شکست را رقم می زند

پیروزی و شکست در چگونگی احساس ما نهفته است .احساس ماست که ژرفای حیاتمان را نشان می دهد

روا مدار که لحظه های ناخوشایند بر تو چیره گردند

صبور باش و ببین که آنها در گذرند

در یاری جستن از دیگران تردید مکن.امروز یا فردا ؛ همه بدان نیازمندیم

از عشق مگریز به سوی آن بشتاب ؛ چه .....عشق ژرف ترین شادی هاست

چشم به راه آنچه که می خواهی ؛ نمان .بلکه با تمام وجود آن را بجوی ؛ و بدان که زندگی در نیمه راه با تو دیدار خواهد کرد اگر تدبیرها و رؤیاهایت با امیدهای تو همسو نشدند ؛ تو راه گم نکرده ای هر آینه که چیزی نو از خود و زندگی بیاموزی ؛ بدان که پیش رفته ای .داشتن احساس نیکو به زندگی در گرو داشتن احساس نیکو به خود است هرگز خنده را از یاد مبر ؛ و غرور نباید مانع گریستن تو شود .

با خندیدن و گریستن است که زندگی معنایی کامل می یابد



+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱ساعت۳:۱٤ ‎ب.ظتوسط حیان | نظرات ()